استودیو گروسیان

رویاها، رویا نمی‌مانند

ساره موسوی

رویاها، رویا نمی مانند؛ این شعار تیفای است. چند وقت پیش برای این شرکت، چند وب‌سایت طراحی کردیم، از جمله زوپ که در پست‌های قبلی در موردش نوشتیم، اسپارد که به زودی درباره‌اش خواهیم نوشت و خود وب‌سایت تیفای. این شرکت در زمینه‌ی تولید اپلیکیشن‌هایی فعالیت می‌کند که بر زندگی روزمره‌ی مردم تمرکز دارند و می‌خواهند شرایطی را فراهم کنند که ایرانیان در فعالیت‌های روزانه‌ی خود مثل رفت و آمد، نظافت و خورد و خوراک، تجربه‌های بهتری داشته باشند و احساس خوب‌تری پیدا کنند. 

تیفای برای دقت، کیفیت، زیبا و حرفه‌ای بودن فعالیت‌هایش ارزش بسیار زیادی قائل است. ما هم در طراحی وب‌سایت تیفای سعی کردیم فضایی مینیمال به وجود بیاوریم که پر از المان‌ها، انیمیشن‌ها، رنگ‌ها و اشکال دقیق و منظم باشد و با فعالیت‌ها و اهداف تیفای هماهنگی خوبی داشته باشد. تک تک صفحات را به شکلی طراحی کردیم که چندین بلاک از محتوا داشته باشند و به ترتیب به معرفی تیفای، محیط کار و فرهنگ کاری، کسب‌وکارها، فرصت‌های شغلی و وبلاگ بپردازند. در پایان هر صفحه هم کاربر با یک Call To Action به صفحه‌ی بعدی هدایت می‌شود و بدین ترتیب می‌تواند به راحتی تمام صفحات وب‌سایت را ببیند. 

از نکات قابل توجه این پروژه این بود که از طراحی تا پیاده‌سازی و تولید محتوای متنی، تصویری و ویدئویی وب‌سایت را انجام دادیم و توانستیم یک کار تمیز و شسته و رفته برای ارائه داشته باشیم. 

در بخش کپی‌رایتینگ و ترجمه‌ی شعار تیفای به فارسی ۱ ، چند جلسه برگزار کردیم تا بالاخره بتوانیم محتوایی دقیق و هماهنگ با زبان و شخصیت و فعالیت‌های تیفای بنویسیم. عکاسی و فیلم‌برداری از فضا و فرهنگ کاری تیفای هم در یک هفته و با همکاری پرحوصله‌ی اهالی تیفای انجام شد و نتایج خوبی هم به دنبال داشت. 

حالا که از وب‌سایت گفتیم، دوست داریم از دوستان خوب‌مان در تیفای که با صبر و حوصله در این پروژه، زوپ و اسپارد با ما همکاری کردند و این امکان را به وجود آوردند که بتوانیم یکی از بهترین پروژه‌های خودمان را انجام بدهیم، تشکر کنیم. 

و بالاخره مثل همیشه، نوبت، نوبت تماشای وب‌سایت و گشت زدن در فضای مینیمال و مدرن تیفای است. امیدواریم لذت ببرید.

---

۱. شعار انگلیسی تیفای Dreams work است که ما بعد از ترجمه و بومی‌سازی به رویاها، رویا نمی‌مانند رسیدیم.

داستان خلق یک تگ‌لاین: مقصد بهانه‌ست

حسام مطهری

شعارهای تبلیغاتی در خلأ زاییده نمی‌شوند. اگر خلاقیت را به چرخِ سفالگری تشبیه کنیم، در طراحی اسلوگان یا تگ‌لاین بدونِ خاک و آب محصولی نخواهیم داشت. در استودیو گروسیان پیش از طراحی هر اسلوگان بر نیاز واقعی سفارش‌دهنده تمرکز می‌کنیم. نزدیک شدن به دغدغۀ مشتری نخستین مرحله است. مشاهدۀ موقعیت از زاویۀ دیدِ مشتری و بررسی از بیرون دو رویکردِ موازی در این مرحله است.

 

مسئلۀ تگ‌لاین سرویس زوپ

برای رسیدن به تگ‌لاینِ موثرِ سرویس حمل و نقلِ زوپ فرایندِ شفافی طراحی شد. طراحی فرایند کمک می‌کند تا زنجیره‌ای پیوسته از حلقه‌های ضروری داشته باشیم.

اما پیش از طراحی و اجرای فرایند باید خاک و آب را فراهم کنیم.

«مسئله چیست؟» هر کپی‌رایتر در مواجهه با موضوعی نو باید این سؤال را مدام از خود بپرسد. ایدۀ مشتری محور کار است. پردازشِ پاسخِ «مسئله چیست؟» سؤالاتِ جزئی‌تری را که گوشه و کنارِ ذهن پنهان شده‌اند پیشِ رو می‌آورد. در نتیجه دستِ طراح اسلوگان پرتر خواهد بود.

با مرورِ چندبارۀ مسأله چیست به سؤالاتِ اساسیِ دیگری می‌رسیم:

۱. نیاز مشتری چیست؟

۲. پیام تگ‌لاین باید چه چیزی باشد؟

۳. مزیت و ارزش‌افزودۀ مشتری؟

۴. مخاطبِ پیام؟

در ادامه سؤالاتی جزئی‌تر طرح کردیم:

۱. چطور می‌توان نیاز مشتری را با شیوه‌ای بدیع و خلاقه برآورده کرد؟

۲. با چه لحن و ادبیاتی می‌توان به مخاطب هدف مشتری نزدیک شد؟

۳. سرراست‌ترین و جذاب‌ترین شیوۀ بیان برای نمایاندنِ مزیتِ مشتری ما چیست؟

۴. تگ‌لاینِ زوپ چه چیزهایی را باید بگوید و چه چیزی اولویت ندارد؟

 

چراغ‌ها روشن می‌شود

جلساتِ منظمِ بارشِ افکار و بررسی که بخشِ اعظمش صرفِ رد یا اصلاحِ پاسخ‌ها و ایده‌ها می‌شد، به گروهِ طراحی اسلوگان استودیو کمک کرد تا به مرحلۀ بعدی برسیم: «چه باید بگوییم؟»

روشِ کارِ ما همواره بر «پرسش» استوار است. هرچه پرسش‌ها چالش‌برانگیزتر باشد، چراغ‌های بیشتری در مغزمان روشن می‌شود.

هنوز تا رسیدن به سبدی پر از ایده راهِ زیادی وجود داشت. باید یکی یکی پاسخ‌هایمان به «چه باید بگوییم» را بر اساسِ پرسش‌هایی که پیش‌تر طرح کرده بودیم به درونِ سبد ایده‌ها می‌انداختیم.

برای طی این مرحله باز سؤال مطرح کردیم:

۱. کلیدواژه‌های مرتبط با فعالیت مشتری چیست؟

۲. رقبا چه کسانی‌اند و بر چه تمرکز کردند؟

۳. چطور می‌توانیم جذابیت و هدف را ترکیب کنیم؟

فهرستی بلندبالا از کلیدواژه‌ها و کلمات مرتبط با سرویس زوپ تهیه کردیم. همزمان سرویس‌های مشابه داخلی و خارجی را در ابعاد مختلف تحلیل کردیم. این تحلیل فقط معطوف به بررسی اسلوگان یا تگ‌لاین نبود و تا ویژگی‌های منحصر به‌فرد، مزیت‌ها، گسترۀ خدمات، استراتژی محتوا و… پیش رفت.

 

نوبتِ گرداندنِ چرخِ سفالگری‌ست

خاک و آب فراهم شد و نوبت به چرخاندنِ چرخ رسید. گروه محتوای استودیو بی‌توقف به ایده‌پردازی پرداخت. ایده‌ها ضمنِ درنظر گرفتنِ پاسخ‌هایی که از سؤالات‌مان گرفته بودیم، بر چند اصل استوار بود:

۱. خوش‌آوایی

۲. سادگی

۳. رسا بودن

۴. آراستگی نوشتاری

پیشنهادهایی که استانداردهای لازم را نداشتند شانسِ افتادن در سبدِ ایده‌ها را از دست می‌دادند. ایده‌های دیگری هم وجود داشت که به‌نظر می‌رسید قابلیت‌های خوبی دارند اما نه برای موقعیتِ فعلی، بنابراین به سبدِ دیگری هدایت می‌شدند.

 

مقصد بهانه‌ست

سرویس‌دهندۀ زوپ تمایل داشت با مشتریانِ جوان‌تر و دست به فناوری‌تر ارتباط برقرار کند. از سوی دیگر، تأکید بر لذتِ سفر از دیگر اهدافِ زوپ است. از نظرِ مدیرانِ سرویسِ زوپ به‌موقع رسیدن کافی نیست و اتفاقاتِ طولِ مسیر هم باید جذاب و دوست‌داشتنی باشد.

کپی‌رایترهای استودیو گروسیان به‌جای تمرکز روی «مسیر» که به‌نظر بیش از اندازه سرراست می‌آمد، به‌دنبالِ راهی برای استتارِ واژه یا مفهومِ کلیشه‌ای بودند.

ما می‌دانستیم می‌خواهیم چنین پیامی به مخاطب ارائه شود: شما با استفاده از سرویس حمل و نقل زوپ تجربۀ یک سواری لذت‌بخش را تصاحب خواهد کرد. بنابراین لازم بود انتظاراتِ مخاطب ارتقا داده شود. انتظارِ عرفیِ مخاطب از خدمات‌دهندگانِ حمل و نقل به‌موقع رسیدن است.

با تعریفی اینچنینی ضمنِ تأکید روی موضوعِ «رسیدن» تلاش کردیم حسِ «رسیدن کافی نیست» را به مخاطب برسانیم. اما این انتظارات‌مان را برآورده نمی‌کرد. بنابراین با تعبیر «مقصد بهانه‌ست» نویدِ دو چیز را می‌دهیم:

۱. رسیدن وظیفۀ ذاتی‌ست

۲. سفر با زوپ ذاتاً دوست‌داشتنی‌ست

دفتر هم دفترهای جدید...

ساره موسوی

اگر یادتان باشد، قول داده بودیم که در سال جدید، قبل از شروع هر کاری، برای خودمان جای بزرگ‌تری دست و پا کنیم. خلاصه که گشتیم و گشتیم تا بالاخره دفتر جدید، خودش را به ما نمایان کرد و ما هم بی برو و برگرد، قبولش کردیم. 

راستش این‌جا هم کاستی‌هایی دارد و آن دفتر ایده‌آل ایده‌آلی که همیشه توی رویاهامان می‌بینیم نیست، اما قطعا نسبت به دفتر کوچک و تاریک قبلی، خیلی خیلی احساس بهتری به ما منتقل می‌کند. 

حالا همه‌ی ما می‌توانیم با خیال راحت، توی نور زیاد و زیر باد کولر کار کنیم و مجبور به تحمل گرما نباشیم. می‌توانیم کلی فضای باز داشته باشیم و روی میزهامان را هرطور که دلمان می‌خواهد تزئین کنیم. می‌توانیم آن طوری که واقعا دلمان می‌خواهد، کار کنیم؛ اگر دوست داشتیم، پشت میز بنشینیم یا کاناپه را انتخاب کنیم یا صندلی‌های دنج آن گوشه موشه‌ها را. می‌توانیم دفترمان را پر از گل و گیاه و وسایل شادی‌آور کنیم و با انرژی بیشتری کارهامان را انجام دهیم. 

خلاصه که کلی ایده برای خوشگل‌سازی دفتر جدید توی ذهنمان داریم که می‌خواهیم آرام آرام عملی‌شان کنیم و باز هم کیف کنیم از این روند آهسته و پیوسته و رو به جلوی خودمان.
قطعا روزی هم می‌رسد که آن رویای همیشگی‌مان به واقعیت تبدیل ‌شود. ما امیدواریم و با هر قدم، روز به روز امیدوارتر هم می‌شویم.

وقتی از مدیر محصول حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟

حسام مطهری

اولین باری که مسؤولیتی را قبول کردیم چه احساسی داشتیم؟ عاقبتش چه شد؟ بردیم؟ باختیم؟ سرزنش شدیم؟ تشویق شدیم؟ اگر کمی خاطرات را مرور کنیم آن روز عجیب را به یاد می‌آوریم.

مدیران محصول با حال و هوایی که برخی از ما «گاهی» تجربه‌اش کردیم «زندگی» می‌کنند. دارم دربارۀ یک جنگِ درونی حرف می‌زنم؟ چیزی شبیه زندگی آمیخته با اضطراب؟ نه.

 

پرتگاهِ تصمیم‌گیری

ایستادن بر لبۀ پرتگاه! این حس را تصور کنید. هوش و ذکاوتِ شما ممکن است نجات‌تان بدهد. وقتی هیتلر به فرمانده نظامی‌اش در استالین‌گراد گفت: «نه عقب‌نشینی کن نه تسلیم شو» بر لبۀ پرتگاه بود و نمی‌دانست. نامِ فردریش پائولوس در تاریخ ضبط شد: فرمانده ارتش نازی که خلافِ نظر رایش عمل کرد، تسلیم شد و راه برای پیروزی‌های چشم‌گیر ارتش سرخ باز شد. آیا او یک جورهایی مدیر محصول نبود؟ هیتلر چطور؟

در شرکت‌های کوچک و بزرگ تجاری همه‌چیز تقریباً شبیه همان جنگ است. پائولوس نیروهایش را از دست داد و یک مدیر محصول در استارت‌آپی کوچک ممکن است همۀ سرمایۀ استارت‌آپ را تسلیم جهانِ بی‌رحم سرمایه کند. آه، چه ترسناک! پس چه باید کرد؟

صبح روز پنج‌شنبه ۰۴ خردادماه ۱۳۹۶ آواتک کارگاه «Productory» را برگزار کرد. اگر شانس حضور در این رویداد را پیدا کرده باشید لابد حالِ پائولوس را می‌فهمید. اما اگر آنجا نبودید، شاید این متن کمک‌تان کند:

 

مدیران محصول فرماندۀ جنگی‌اند؟

تشبیه‌ها نباید ما را به اشتباه بیندازند. مرگ یا اوج گرفتنِ یک محصول احتمالاً روی خیلی‌ها اثر می‌گذارد اما دربارۀ هزاران جسد در زمستانِ استالین‌گراد حرف نمی‌زنیم. اما اگر «اعتماد مشتری» و «آیندۀ استارت‌آپ» را مثلِ حیات یک انسان فرض بگیریم، چندان بی‌راه تشبیه نکردیم.

در رویداد «Productory» تجربه‌های مختلفی به شرکت‌کنندگان کمک کرد تا برآوردی دقیق‌تر از موقعیت شغلی یک مدیر محصول و فرایند مدیریت محصول داشته باشند.

در مدیریت محصول «تجربه» و «آزمودن» همانقدر مهم است که «شانس و بخت‌آزمایی» خطرناک است. ارائه‌دهندگان این رویداد اگرچه روی «آزمایش» تأکید داشتند، اما منظورشان از آزمودن ابداً شانسی‌شانسی عمل کردن نبود. «بررسی» و پرسیدنِ «چرا؟» قبل از انجام هر تغییر و گرفتن هر تصمیم، مهمترین کار یک مدیر محصول است. بررسی کنید و بپرسید «چرا؟» تا ارتشِ شکنندۀ استارت‌آپ را در زمستانِ کُشندۀ بازارسرمایه به کشتن ندهید!

داوود تراب‌زاده مدیر UX دیجی‌کالا ارائه‌کننده‌ای بود که مشخصاً دربارۀ این موضوع حرف زد. داوود گفت: «هر چیزی در مسیر مراحل مواجهۀ مشتری با محصول ممکن است مسیر خرید مشتری را عوض کند. باید دلیل بودن هر چیز را بدانیم و اگر چیزی درست نیست عوضش کنیم.»

 

اخلاق! اخلاق! اخلاق!

برندها، استارت‌آپ‌ها و شرکت‌های تجاری صاحبانِ اخلاق تجاریِ شناسنامه‌دارِ خود هستند. منظورم ارزش‌های اخلاقی نیست، دربارۀ «استراتژی» و «ما چه هستیم؟» حرف می‌زنم.

ارائه‌دهندگان در رویداد آواتک -خواسته یا ناخواسته- اخلاق کاری خودشان را نشان دادند. شنوندگان به‌راحتی می‌توانستند تفاوت میانِ تجربۀ واقعی و رفتارِ فکرشده را با «بریم ببینیم چی میشه» و کپی‌کاری‌ها و ادعاها بفهمند. این هم از خوبی‌های ارائۀ عمومی‌ست!


پویا پیرحسین‌لو مدیر ابرآروان روی این موضوع تأکید زیادی داشت. پویا معتقد بود ما برای ساخت دنیای بهتر اول باید خودمان را خوب بشناسیم. او می‌گفت: «اصیل طراحی کنیم، اصیل حرکت کنیم.»

 

ما چه هستیم؟

پیش از هر چیز ارائه‌کنندگانِ حرفه‌ای به حاضران گوشزد کردند باید سؤالِ «ما چه هستیم؟» قبل از همه برای خودتان روشن باشد. شما با پاسخِ همین سؤال با مشتریان و بازار سرمایه مواجه می‌شوید و امکانِ رشد یا شکست‌تان فراهم می‌شود.

پاسخِ «ما چه هستیم؟» شاقولی‌ست که مانع از تحریفِ اصول می‌شود. انعطاف‌پذیری البته لازمۀ فعالیت در بازار سرمایه است، اما بی‌مبنایی و باری به هر جهت بودن شیوۀ کسب و کارهای حرفه‌ای و پاینده نیست.

این موضوع در ارائه‌های هانیه چایچی -مربی اسکرام سرآوا- و حسن خواجه‌حسینی -از بنیان‌گذاران ابرکلاود- نمود بیشتری داشت. کسب‌وکارهایی که آن‌ها تجربه کرده بودند قوارۀ بزرگتری نسبت به یک استارت‌آپ داشت و به همین دلیل خوب می‌توانست جزئیاتی را که در بزرگترین کمپانی‌ها تعیین‌کننده هستند نشان‌مان بدهند.

حسن می‌گفت: «همۀ ارکان کار باید از محصول باخبر باشند اما همه چیز باید از فیلتر مدیر محصول بگذرد.» هانیه که کاری پژوهشی برای شرکت اریکسون انجام داده بود روی روش‌های کاری تمرکز بیشتری داشت. 

سعید فداکار مدیر فنی فرانش هم نگاه جالبی در این زمینه داشت. او خودش را یک گیک معرفی کرد که توجهی به فرایند نداشت. می‌خواست بنشیند و کد بزند. اما در فرانش تجربه‌ای اندوخت که شیوۀ مواجهه‌اش با مسئلۀ محصول را تغییر داد و حالا معتقد است: «روش‌تان را بشناسید، تضمینی وجود نداره روش یک جای دیگر برای شما مفید باشد.» سعید حالا خوب می‌داند مشتری کجای فرایند تولید محصول است و چقدر باید جدی گرفته شود: خیلی.

 

چه چیزی برای افزودن به دنیا داریم؟

هنری دیوید ثورو فیلسوف مطرح قرن ۱۸ آمریکا در کتابِ پرمغزش «والدن» خطاب به شرکت‌های تجاری می‌گوید: بعید می‌دانم با شیوه‌ای که شما پیش گرفتید همۀ آدم‌ها صاحب لباس مناسب بشوند، روشن است: هدفِ شما لباس پوشاندن به مردم نیست، هدفِ شما فقط بیشتر پول درآوردن است.

ثورو در زمانه‌ای حرف می‌زند که یک جورهایی بی‌شباهت به زمانۀ ما نیست: سرمستی بازار سرمایه از صنعت‌های نوین. امروز بازار سرمایه از فناوری‌های نوین سرمست است. شاید خوب این جملۀ ثورو را درک کنیم وقتی با اشاره به راه‌آهن می‌گوید: «آدمیان تصوری مبهم دارند که اگر این تکاپوی مشترکِ زغال‌ها و بیل‌ها به‌اندازۀ کافی ادامه یابد در نهایت چیزی نمی‌گذرد که بدون هیچ هزینه‌ای همه به جایی خواهند رسید، ولی با آنکه جمعیت به ایستگاه هجوم می‌برد و مدیر قطار فریاد می‌زند همه سوار شوند، وقتی دود به کنار می‌رود و بخار متراکم می‌شود می‌بینی کسانی که سوار شده‌اند چقدر اندکند و دیگران زیر دست و پا مانده‌اند.»

قصدم تاریک نشان دادنِ چیزی نیست. می‌خواهم دو سؤال بپرسم، سؤال‌هایی که رویداد Productory آواتک دوباره آن‌ها را در ذهنم تکرار کرد:

۱. تکاپوی ما چقدر در مسیر سعادت‌مان است؟

۲. ما چه چیز مثبتی برای افزودن به دنیا داریم؟ چه جای خالی‌ای را پُر می‌کنیم.

یک مدیر محصولِ خوب در هر جا که کار کند، خوب است این دو سؤال را جایی از دفترش بچسباند.

بچه‌های حاضر در رویداد آواتک زنده و پویا دربارۀ این رویداد توییت می‌کردند. می‌توانید توییت‌ها را با هشتگ#productory دنبال کنید یا وبسایت Productory را ببیند.

چطور هشتگ‌های بهتری بسازیم؟

حسام مطهری

هشتگ چیست؟ هشتگ به چه دردی می‌خورد؟ دربارۀ یک کلید حرف می‌زنیم: یا صندوقچۀ گنج، یا هزارتوی تاریک. 
خیلی از کاربران شبکه‌های اجتماعی با مفهوم هشتگ آشنا هستند و احتمالاً بارها آن را به کار گرفته‌اند. ممکن است برخی هم با آن ناآشنا باشند. 
واقعاً هشتگ می‌تواند کلید صندوقچۀ گنج باشد؟ کلیدِ سیاهچال چطور؟ این نوشته دربارۀ همین موضوع است.

 

هشتگ چیست و به چه دردی می‌خورد؟

هشتگ چیزی‌ست فراتر از کلمه یا مجموعۀ کلمات. حالا می‌توان هشتگ را نوعی «نماد» نامید. با یک جادو طرفیم: تبدیلِ کلمه به نماد (یا همان کلیدِ) یک جریان محتواییِ جاری در بستر شبکۀ اجتماعی، بدون محدودیت زمانی و مکانی.

جادو از این قرار است: شما می‌توانید هر کلمه‌ای را با استفاده از پیشوندِ # به هشتگ تبدیل کنید. اما جادوی شما وقتی به کار می‌آید که برنامه‌ای پشتش باشد. 
به تعریف بالا برگردیم: نمادِ جریانِ محتوا. اگر می‌خواهید جریان محتوایی بسازید یا در جریانی محتوایی شرکت کنید یا یک جریان محتوایی را دنبال کنید با هشتگ سر و کار خواهید داشت.

بگذارید #هشتگ را به دکمه‌ای تشبیه کنم که شما را می‌برد به سرزمینِ یک محتوای خاص. محتواها هم متنوع‌اند: گاهی آموزنده، گاهی آزاردهنده. 

 

چه چیزی هشتگ را داغ می‌کند؟

تکرار! دربارۀ هر چیزی زیاد بگویی فوراً همه‌گیر می‌شود. انگار دربارۀ یک موضوع بدیهی حرف می‌زنم ولی واقعاً اینطور نیست. هنوز بسیاری از ما ساده‌ترین اصول هشتگ‌نگاری را رعایت نمی‌کنیم و این احتمالِ شکست هشتگ‌ها و ضربه‌پذیری برند یا مقصودمان را بیشتر و بیشتر می‌کند.

حرف را باید درست، به‌موقع و به‌خوبی گفت وگرنه مخاطب بی‌اعتماد می‌شود. 

 

هشتگ‌نگاری؟

اگر بخواهیم مختصر و مفید چند اصلِ اساسی برای هشتگ‌نگاری بشماریم شاید این فهرست از آب در بیاید، اما می‌توان بعدها آن را اصلاح کرد:

صورت نوشتاری هشتگ باید ساده باشد 

تا حد امکان همزمان گویا باشد و تعلیق داشته باشد تا کنجکاوی مخاطب را برانگیزد با استراتژی ابداع و مصرف شود (زمان‌سنجی، موقعیت‌سنجی، برنامه‌ریزی، هماهنگی با شرکای تجاری یا کاربرانِ نزدیک) 

مداومت در تکرار هشتگ لازم است ولی نباید به هرزنگاری تبدیل شود 

محتوا، محتوا و باز هم محتوا: هشتگ کلید رسیدن به محتوا است نه خود محتوا. محتوا و تنوع محتوا اصل اساسی‌ست. 

هشتگ باید یگانه باشد. تفاوت به‌معنای نامتعارف بودن یا ناپذیرفتنی بودن نیست.

 

هشتگ و کمپین‌های تبلیغاتی

برخلافِ آنچه برخی تصور می‌کنند «برند» نامِ تجاری یک شرکت یا محصول نیست. «برند» احساسی‌ست که یک محصول یا شرکت تجاری در مشتریانش ایجاد کرده است.

در بسیاری اوقات استارت‌آپ‌ها یا شرکت‌های تجاری ایرانی هشتگ را به ضدتبلیغ تبدیل می‌کنند. اشتباه آن‌ها این است که اسب سوارکاری را به گاری می‌بندند. نتیجه؟ اسب حسابی مسخره به نظر می‌آید و کارایی لازم را هم ندارد. بعضی اوقات هم برعکسش اتفاق می‌افتد و اسبِ گاری برای سوارکاری استفاده می‌شود.

فقدان استراتژی، محتوای نامعتبر، محتوای آزاردهنده و حتی گاهی هشتگ بدون حتی یک سطر محتوا هرگز احساس مثبتی در مشتریان بالقوه برنمی‌انگیزد. کاری نکنید مخاطب فکر کند سرکار گذاشته شده است.

اگر صاحب یک کسب و کار هستید باید در استفاده از هشتگ و هشتگ‌نگاری دقیق باشید. به جزئیات دقت کنید! جزئیات همیشه به داد ما می‌رسند. قبل از آنکه مخاطبان در شبکه‌های اجتماعی به قضاوت‌تان بنشینند خودتان بی‌رحمانه قاضی شیوۀ تبلیغاتی خودتان باشید.
قبل از شروع همیشه از خودتان بپرسید «چرا؟» و بعد اگر دلیلی قانع‌کننده پیدا کردید بروید سراغِ «چطور؟». وقتی به «چرا؟» جواب می‌دهید باید خودتان را جای مخاطب بگذارید.

اگر استراتژی و محتوا داشته باشید و بابتش دل‌تان قرص باشد، می‌توانید روی اسب سواری‌تان حساب کنید. پتانسیل‌ها را قبل از هر چیز شناسایی کنید:

روی کدام کاربران می‌توانیم حساب کنیم؟

چه رفتارهایی حس کاربران را نسبت به ما بهتر می‌کند؟

زمینه‌چینی لازم برای شروع کمپین تبلیغاتی داشتیم؟

محتوای لازم را تولید کرده‌ایم؟

CTA لازم و جذاب داریم؟ (اوه، CTA همان کلید Call To Action است. به زبانِ ساده‌تر: کلیدی که کلیک کردن مخاطب روی آن برای شما مهم است چون به نتیجۀ کارتان نزدیک می‌شوید.)

از چه راه‌هایی می‌توانیم کمپین تبلیغاتی‌مان را شاخ و برگ بدهیم؟

اهداف کلی و جزئی کمپین چیست؟

اسلوگان کمپین چیست؟

هشتگ انتخاب شده چقدر با اسلوگان نزدیک است؟

هشتگ انتخاب شده چقدر آسان‌نگار است؟

هشتگ انتخاب شده چقدر به یاد ماندنی‌ست؟

صورت نوشتاری هشتگ انتخاب شده تا چه اندازه فوراً چشم را می‌گیرد؟

 

هشتگ و مطالبات اجتماعی

شبکه‌های اجتماعی به فعالان مدنی کمک می‌کند تا بیرون از چهارچوب بستۀ اجتماع و قواعد دست و پاگیر مطالبات‌شان را مطرح کنند. هشتگ به آن‌ها کمک می‌کند بخشی از مردم را با خود همراه کنند. 

فراگیری روزافزون اینترنت در ایران و دسترسی بیشتر برای افراد بیشتر، قطعاً برای آیندۀ ایران سرنوشت‌ساز خواهد بود. 

هشتگِ خوب می‌تواند به‌سرعت ذهن مخاطب را به سمتِ محتوا و مطالبات شهروندی هدایت کند. البته ما وظیفه‌ای هم داریم: صادق و آزاده باشیم.

 

اصول سادۀ نوشتاری برای هشتگ‌نویسی

کمی بالاتر از اصول هشتگ‌نگاری گفتیم. زبان فارسی برخلاف زبان انگلیسی حروف چسبان دارد. این کار را دشوار می‌کند. دشواری بیشتر وقتی نمود پیدا می‌کند که با چند نوع شیوۀ نگارشی روبه‌روییم.  جدانویسی‌ها و سرهم‌نویسی‌های بی‌قاعده کار را سخت‌تر می‌کند. شکسته‌نویسی هم ممکن است مانع از یک‌دستی هشتگ شود. 
ایدۀ استفاده از _ بین کلمات در هشتگ‌نویسی ایدۀ فراگیری‌ست اما گاهی در آن افراط می‌شود. 

اگر یادتان مانده باشد از «تکرار» گفتیم. اساسِ هشتگ بر حروف و کلمه استوار است، بنابراین تکرار وقتی معنا پیدا می‌کند که همۀ تکرارکنندگان از حروف یکسان، صورت نوشتاری یکسان و کلمات یکسان استفاده کنند.

 

پیشنهادهای ما این است:

ابداً بین کلماتی که حروف‌شان به هم نمی‌چسبد از _ استفاده نکنید. مثال: #محمدرضاشجریان

از کیبوردهای عربی آیفون دست بردارید. ی عربی‌ست، ڬ هم عربی‌ست. از ی و ک فارسی بهره‌مند شوید. دربارۀ کیبورد فارسی در پلتفرم‌های مختلف بیشتر بدانید.

از اعداد فارسی به جای اعداد انگلیسی و عربی استفاده کنید. مثال: انتخابات96 یا  انتخابات۹۶؟ کدام زیباترند؟

هشتگ‌های چند کلمه‌ای انتخاب نکنید، مگر اینکه بتوان کلمات را به هم چسباند. ایرانسل اخیراً از هشتگ #دنیاتوبساز استفاده کرد که معادل «دنیایت را بساز» است. سه کلمه بدون _ یک انتخاب خوب است. هشتگ تا۱۴۰۰باروحانی هم نمونۀ خوبی بود. در مقابل #به_عقب_برنمیگردیم صورتی نچسب دارد و نوشتنش واقعاً وقت‌گیر است. شاید می‌توانست چنین باشد: #عقبگردنه

بهتر است تا حد امکان از کلمات معیار استفاده کنید تا مخاطب فوراً متوجه منظورتان بشود و تکرارکنندگان هشتگ هم دست به تغییر اشتباهی هشتگ نزنند.

 

چند نکتۀ جزئی دیگر

در انتخاب نام تجاری‌تان علاوه بر اینکه به سئو فکر می‌کنید خوب است به صورت نوشتاری هشتگ آن هم فکر کنید.

هشتگ جزئی از استراتژی محتواست، از آن به‌عنوان تزئین محتوا استفاده نکنید. درنای کاغذی نیست که دور و برتان را با آن رنگی کنید.

گاهی هشتگ‌ها برای نقد برندها، هدف قراردادن یک موضوع اجتماعی/اقتصادی یا تأیید یا تخریب یک برند یا شخصیت استفاده می‌شود. هدف‌تان را بدانید تا هشتگ کاربردی داشته باشید.

زمان و موقعیت را بشناسید. به تحلیل‌ها تکیه کنید. از تحلیل‌گرهایی مثلِ Iconosquare  یا Keyhole برای بررسی هشتگ‌ها و رفتار کاربران  در توییتر و اینستاگرام استفاده کنید. تحلیل‌گرهای دیگری بیابید.

هشتگ‌نگاری کاری تخصصی‌ست که ذیل خدمات کپی رایتینگ می‌گنجد. همواره از مشورت استراتژیست محتوا یا یک کپی رایتر در این  زمینه بهره بگیرید.

بچه‌ها، زوپ ... زوپ، بچه‌ها

ساره موسوی

زوپ! 

این کلمه احساس خوبی به شما منتقل نمی‌کند؟ خوش‌حالی، شادابی، باحال بودن و...؟ 

بگذارید برای این‌که حس و حال‌تان بهتر هم بشود، بگوییم که این کلمه‌ی بامزه چیست و چه معنی‌ای دارد و از کجا آمده است.  

قبل از هرچیزی، زوپ یک آوا است. آوایی که حالا برای خودش شخصیتی پیدا کرده و تبدیل به یک اسم به‌یادماندنی شده است. اما در مورد کار و مسئولیتش اگر بخواهید بدانید، باید بگوییم که زوپ یک سرویس آنلاین سفارش تاکسی است که قرار نیست فقط رفت و آمد را برای ما راحت‌تر کند، بلکه قرار است با آن کلی حس و حال خوب و متفاوت را تجربه کنیم و بهمان حسابی خوش بگذرد، حتی در ترافیک!
ما این پروژه را از اسفند ۱۳۹۵ به سفارش دوستان خوب‌مان در شرکت تیفای شروع کردیم و قرار شد قبل از طراحی کامل وب‌سایت، یک صفحه‌ی به‌زودی خاص و متناسب با حس و حال این سرویس داشته باشیم. 

بعد از چند جلسه‌ی ایده‌پردازی و بررسی سن و سال و شخصیت و چشم‌انداز زوپ و کلی نکته‌ی دیگر، بالاخره تصمیم گرفتیم صفحه‌ی به‌زودی وب‌سایت زوپ، نمایی از یک ماشین در حال حرکت در میان ساختمان‌های شهری خیالی باشد. 

تصویرسازی‌ ماشین و منظره‌ها و ساختمان‌ها را شروع کردیم، اما وسط‌‌های کار، این فکر به ذهن‌مان رسید که اگر کمی چاشنی ِ بازی به صفحه‌ی به‌زودی اضافه کنیم، ممکن است جالب‌تر هم بشود. پس تصمیم گرفتیم کاری کنیم که کاربر بتواند روی حرکت ماشین کنترل داشته باشد، اگر دوست داشت، سرعت ماشین را زیاد یا کم کند، بوق بزند، ماشین را نگه دارد و حتی کاری کردیم که این بازی با شب و روز واقعی هماهنگ باشد و در شب، همه‌چیز به رنگ شب در بیاید و در روز هم به رنگ روز. تمام این تصویرسازی‌ها و انیمیشن‌ها را با SVG و کمی هم JavaScript انجام دادیم. 

برای بازی، در وب‌سایت یک راهنمای کوچک قرار داده‌ایم که به شما کمک می‌کند دکمه‌ها را راحت‌تر پیدا کنید، اما باز کاری کرده‌ایم که کمی مزه‌ی خوب ِ کشف و غافل‌گیری را بچشید. البته در انتهای این متن هم می‌توانید با دکمه‌ها بیشتر آشنا شوید. 

حالا که همه‌ی این‌ها را گفتیم، بگذارید با هم‌تیمی‌های‌ خوب‌مان که انجام این کار را به عهده داشتند و با صبوری و حوصله، خیلی هم خوب از پسش برآمدند، آشناتان کنیم: 

تمام تصویرسازی‌ها را حسام کرامتی عزیز، طراح خوش‌ذوق‌مان انجام داد، مرتضی هشترودی عزیز، توسعه‌ی Front-end و اجرای انیمیشن‌ها را به عهده داشت و حسام مطهری عزیز هم تگ‌لاین زیبای زوپ را نوشت و کار را تکمیل کرد. 

اوه! داشت یادمان می‌رفت! این هم راهنمای دکمه‌های بازی: 

N: Night / D:Day / H: Horn / Right: Increase Speed / Left: Decrease Speed / Break: Space 

خب، دیگر وقت، وقت بازی کردن ا‌ست: زوپ کن؛ مقصد بهانه‌ست

نسلِ دهۀ شصت: سوختن یا ساختن؟ مسأله این است!

حسام مطهری

باتری یک گوشی پرشارژ را چند جور می‌توان خالی کرد. می‌توانید انتخاب کنید: باز کردن اپلیکیشنی پر از باگ که ظرفِ چند دقیقه دمای گوشی را تا سرحد انفجار بالا می‌برد و باتری را خالی می‌کند، یا گوش سپردن به انبوهی از ترک‌های موسیقی دوست‌داشتنی.

 

نیروی فناپذیر

تشبیه انرژی جوانی به باتری یک گوشی تلفن همراه زیادی خام‌دستانه است. جوانی آنقدر تحسین‌برانگیز است که هر جا شاعر یا نویسنده خواسته‌اند قوت و طراوت را به رخ بکشند، چیزی را به جوانی تشبیه کردند. اما مجبور بودم بر یک نمونۀ فناپذیرِ عینی تکیه کنم. 

نسل دهۀ شصت پیچ و خم‌های معمول و نامعمولِ زیادی را گذرانده و حالا به قلّۀ جوانی‌اش رسیده: جایی مُشرف به منظره‌های دوردست. چه می‌بیند؟ هیچ چیز، انگار مه همه جا را گرفته. ما نسلِ دورۀ ازدیادِ سرباز حالا پر از انرژی‌های نهفته یا آزادشده‌ایم؛ نیرویی درگیر با چالش‌های نامتعارف و کاهنده.

 

خاطره‌بازی!

بیایید کمی به عقب برگردیم. به عقب برگشتن یکی از سرگرمی‌های نسلِ دهه ۶۰ شده است. چرا؟ مگر سن و سالِ ما ایجاب نمی‌کند بلندپروازانه به فردا فکر کنیم؟ چرا، اما اوضاع کمی در هم پیچیده بوده است. 

فقدان‌هایی که در گذشته‌مان داشتیم، مثلِ حفره‌ای عمیق در مسیر زندگی‌مان جا انداخته است. از طرفِ دیگر، خاطره‌بازی‌ها و نوستالژی‌گرایی ما محصولِ سردرگمی‌مان در مواجهه با فردا است. دنبالِ معنا می‌گردیم و انگار جز در گذشته پیدایش نمی‌کنیم. 

بسیاری‌مان تجربۀ زندگی بدونِ پدر را از سر گذراندیم. پدرانِ ما در آن دوره یا لباسِ رزم به تن و تفنگ به دست داشتند، یا در شرایط رکود اقتصادی مجبور می‌شدند تا دیروقت کار کنند. 

ما بزرگ‌شدۀ بحران هستیم. والدین‌مان هیچ‌وقت فرصتِ کافی برای آموختنِ زندگی به ما نداشتند. از این گذشته، سیستم متغیر آموزشی کشور که هر روز رنگِ تازه می‌گرفت، بی‌شباهت به وضعیتِ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی وطن‌مان نبود. آن‌قدر همه چیز ناگهانی به باورها و پیش‌فرض‌ها رودست می‌زد که کسی نمی‌توانست درست تعریفش کند.

 

کودکی، نوجوانی، جوانی

بگذارید کمی زندگی‌مان را پنبه‌زنی کنیم. 

زندگیِ تک‌تکِ ما بی‌اتصال به سیاست نبود. فرقی نمی‌کرد در چه خانواده‌ای رشد کنیم. از ترکش‌های سیاستمداران به دور نبودیم. هنوز تصویرِ همکلاسی‌ام را که در هفتۀ دفاع مقدس با لباس نظامی به مدرسه می‌آمد به خاطر دارم. این آموزۀ خانواده و محیطِ رشد او بود. در مقابلش همکلاسی‌هایی هم بودند که او را دست می‌انداختند. شروعِ تجربۀ زیستی ما با رویارویی و چالش گره خورده بود. 

به جای آنکه بیاموزیم چطور برای زیستن آماده شویم، می‌آموختیم چطور اختلاف‌دیدگاه را بپرورانیم و از آن شمشیر و سپر بسازیم. استراتژی تقابل هر روز با ما بزرگ و بزرگتر شد. 

به‌دلیلی نامشخص می‌بایست نمراتی خوب در درس‌هایی می‌آوردیم که ربطشان به زندگی را نمی‌فهمیدیم. برای نمراتِ کم تنبیه می‌شدیم، برای نمراتِ خوب تشویق. بنابراین یاد گرفتیم یا خوب درس بخوانیم یا لج کنیم. دلیل؟ دلیلی روشن وجود نداشت. در موقعیتی ناخواسته بودیم و باید خودمان را تطبیق می‌دادیم؛ بدونِ ذره‌ای نگاه به فردا. آنقدر بچه‌های سربه‌زیری بودیم که خیال می‌کردیم فکرِ فردا را آن‌هایی که باید کرده‌اند، غافل از اینکه تا بزرگ شویم «فردا» هزارجور معنا شد. 

صحنۀ چشم‌گیری از فیلم «موج مرده» ساختۀ ابراهیم حاتمی‌کیا پیشِ چشمم است. جایی که «یقه‌سفیدها» از حاج‌مرتضی راشد دربارۀ پسرِ گردن‌کشش می‌پرسند و او جواب می‌دهد: «قرار بود ما بجنگیم، شما هم مراقبِ بچه‌هایمان باشید. وجدان‌تان را قاضی کنید ببینید چه کسی کم‌کاری کرد؟»

 

آزمایشگاهِ اختصاصی دهۀ ۶۰

در گذشتۀ تک‌تکِ ما استعدادهای پرورش‌نیافته‌ای فروخفته که دیگر سخت به یادشان می‌آوریم. نقاشی، کارهای دستی، ور رفتن با کامپیوتر، ساختنِ مدارهای الکترونیکی، تعمیرکاری، خیال‌پردازی و هر چیزی که به‌نوعی با ذاتِ ما مربوط بود زیرِ منطقِ مسلطِ «درس بخوان یک چیزی بشوی» دفن شد. خب، خیلی‌هامان درست خواندیم. 

اگر در نوجوانی از ما می‌پرسیدند می‌خواهی در آینده چه کاره بشوی می‌گفتیم: «فرد مفیدی برای جامعه». حرفی می‌زدیم که نمی‌فهمیدیمش.

پیش از آغاز سال دوم دبیرستان خیال‌ها را کنار زدیم و به منطقِ مسلطِ «بازار کار» و «دیگران چه می‌گویند» تن سپردیم. انتخابِ رشته تحصیلی نه ربطی به ایدۀ «فرد مفید جامعه» داشت نه «استعداد ذاتی». 

باورِ مضحکی در ایرانی‌های بعد از انقلاب مرسوم است: «هر جا دیدی صف است بپرس چیزی می‌دهند یا چیزی می‌گیرند؟ اگر چیزی می‌دادند برو توی صف، اگر می‌گرفتند صبر کن.» این باور به‌ظاهر فکاهی طعنه‌ای است به متغیر بودنِ همه چیز در کشور. صابونِ تغیرها و آزمون و خطاها زیاد به تنِ ما خورده است: تغییر در طول و کیفیت سربازی، افزایش تعداد و ورودی دانشگاه‌ها بدونِ هیچ برنامۀ بعدی، تغییر در سیستم آموزشی ترمی-واحدی و سالی-واحدی و مهمتر از همه: تغییر در چشم‌اندازِ فردا. 

اعداد در نگاهِ نخست همیشه جذاب‌اند و هرچه بزرگ‌تر می‌شوند هیجان‌زده‌ات می‌کنند: دانشگاه‌های بیشتر، دانشجویانِ بیشتر، سدهای بیشتر، تلفن‌های بیشتر و… اعداد واقعاً جذاب‌اند، اما تا وقتی به پشت‌پرده‌شان فکر نکردیم.

 

حقیقتِ گم‌شده

ما دهۀ شصتی‌ها خیلی پیش‌تر از آنکه چیزی دربارۀ انسانیت بفهمیم، تیترهای درشتِ سیاسی را از بر شدیم. به جزئی‌نگری‌های نابه‌جا عادت کردیم. فراموش کردیم که سیاست، اقتصاد، پدیده‌های اجتماعی، اختراعات و… همه و همه برساخته‌های -حق یا ناحقِ- بشر برای رسیدن به سعادت‌اند، نه سازندۀ انسان. وقتی به‌درستی خودمان را نشناسیم، چطور می‌توانیم سیاستی منجر به سعادت پیش بگیریم یا چیزی اختراع کنیم که زندگی‌مان را بهبود بدهد؟ 

ما نسلی بودیم که گذار از جهانِ آنالوگ به دنیای دیجیتال را با گوشت و پوست و استخوانش لمس کرد. نرم‌نرم سایۀ ساختمان‌های بلند سنگین و سنگین‌تر شد. به‌ظاهر مدرن شدیم بی‌آنکه به بسیاری از ابزارها احساس نیاز کرده باشیم یا مصرفش را بدانیم. انگار بازیگرانِ یکی از فیلم‌های والت‌دیزنی باشیم: مدام از جهانی ناشناخته به جهانِ ناشناختۀ دیگر پرت می‌شدیم.

 

ما آدامس‌جمع‌کُن‌ها!

نمی‌دانم چندنفرتان آدامس‌های ترکیه‌ای با نقاشی‌های عصر دایناسورها را به‌یاد دارید. مدتی آن نقاشی‌ها را جمع می‌کردم چون می‌گفتند اگر همۀ نقاشی‌ها را تصاحب کنی و برای شرکت در ترکیه بفرستی جایزه می‌گیری. 

در آشوبِ بلوغ، پیش‌بینی‌ها می‌گفت «فلان رشته بازار کار خوبی دارد!» انتخابش می‌کردیم، خوب یا بد واحدها را پاس می‌کردیم و یکهو می‌فهمیدیم در طول مدتی کوتاه همه چیز تغییر کرده است؛ انگار هرگز نمی‌توان روی یک اصلِ باثبات سرمایه‌گذاری کرد. 

به مهندس یا کارشناس تبدیل می‌شدیم. قبل از آن هیچ برنامه‌ریزی وجود نداشت تا بگوید «طی پنج سال آینده کشور به چه مهارت‌ها، تخصص‌ها و شغل‌هایی بیشتر نیاز دارد.» ما صیادانِ نقاشی‌های دایناسور بودیم که یکهو می‌فهمیدیم اصلاً جایزه‌ای در کار نبوده است!

 

آغاز جوانی

کسانی مثلِ من متهورانه درس نخواندن را ترجیح دادند و کسانی هم مسیرِ علامت‌گذاری‌شده از سوی جامعه، خانواده و سیاست‌مداران را پیش گرفتند. 

انرژی‌ای که می‌بایست صرفِ تغییر دادن و بهبودِ زندگی می‌شد، در پرشورترین دوران، صرفِ عقده‌گشایی‌های جنسی، تهورهای بی‌منطق، بازیچۀ گروه‌های سیاسی شدن و… شد. نتیجه؟ هیچ، هدر رفتنِ عمر که نتیجه حساب نمی‌شود. سیاستمداران با تعدادِ دانشجویان مانور تبلیغاتی می‌دادند، درحالیکه هیچ برنامه‌ای برای تنظیمِ ورودی دانشگاه‌ها بر اساس نیاز بازار کار وجود نداشت. بیش از بیست میلیون نفر در بازۀ زمانی ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۹ در ایران متولد شدند، بیش از بیست میلیون نفر جویای کار، بیش از بیست میلیون نفر محتاجِ امنیت اقتصادی، رفاه اجتماعی، سلامت روانی و ثبات سیاسی و اجتماعی. گاهی حس می‌کنم ما زاده‌شده‌های دهۀ ۶۰ ناخواسته به جوی باریک و نامطمئنی پمپاژ شدیم.

 

برگردیم به قلۀ مشرف بر هیچ

بر قلۀ جوانی ایستادیم و دور و بر را نگاه می‌کنیم. همه جا را مه گرفته. به‌ظاهر ایدۀ مطمئنی وجود ندارد. ما تحلیل رفتیم و مدام انتظارات‌مان را تقلیل دادیم. اما کثرت، توانمندی‌های و استعدادهایی که معمولاً «چالشِ نسل» به‌حساب می‌آمدند حالا می‌توانند سوختِ موشک باشند. 

ماجرای ما فرزندانِ دهۀ شصت بی‌شباهت به فرایندِ تولید مثل نیست: میلیون‌ها اسپرم و یک تخمک، میلیون‌ها استعداد برابر فرصت‌های ناچیز. فقط اسپرم‌های مقاوم‌اند که موفق می‌شوند. در نسلِ ما تعدادِ کسانی که همۀ چالش‌ها را از سر گذراندند و راهی غیر از «رفتن» یا «دست کشیدن» انتخاب کردند کم نیست. 

همچنان پر از استعدادیم. انرژی در ما بیداد می‌کند، درست مثلِ گذشته‌ها. درست مثلِ گذشته‌ها که پدرمان نبود تا حامی‌مان باشد، راهی نشان‌مان بدهد و پدری کند. 

نتیجۀ رشدِ سخت‌کوشانه از ما آدم‌هایی ساخته که می‌توانند تغییر ایجاد کنند. حالا می‌توانیم اشتباهاتِ گذشته را هوشمندانه تصحیح کنیم و اراده‌مندانه به بهبود فکر کنیم. 

وقتش رسیده برچسبِ «بحران» را از روی خودمان و روزهای زندگی‌مان برداریم و تفکرِ ساختن، برنامه‌ریزی کردن و زیستن باکیفیت را جایگزینِ همۀ ستادهای بحران کنیم. 

نسلِ دهۀ شصت بارها تاوانِ حمایت‌نشدن یا اشتباهات را داده. یادمان باشد نسل‌های بعد هم دربارۀ تصمیم‌های امروزِ ما قضاوت می‌کنند. می‌خواهیم مدامِ کلیشۀ «نسل سوخته» را تکرار کنیم؟

۶ اردیبهشت ۱۳۹۶ بدون نظر

دوباره از نو

ساره موسوی


باورتان می‌شود که سال ۹۵ هم دارد تمام می‌شود؟ اصلا انگار نه انگار که یک سال گذشت! 

بچه که بودیم، زمان آن‌قدر کند می‌گذشت که بعضی وقت‌ها از این‌که ممکن است روزی بزرگ شویم،‌ ناامید می‌شدیم. نمی‌دانیم چه شد که از یک زمانی به بعد، سال‌ها آن‌قدر سریع می‌گذرند که حتی وقتی برای مرور کردن‌شان باقی نمی‌ماند! انگار همه‌ی ما سوار بر بالنی هستیم که هرچه قدر از زمین اوج می‌گیرد و بالاتر می‌رود، همه‌چیز را کوچک‌تر می‌بینیم. انگار هرچه‌قدر که ما بیشتر قد می‌کشیم، سال‌ها هم کوتاه و کوتاه‌تر می‌شوند.

سال ۹۵ برای ما پر بود از کارهای نو، سختی، شیرینی و گاهی هم اشتباه و تلخی. کلی دوست جدید پیدا کردیم، پروژه‌های متنوعی انجام دادیم، تیم‌مان را بزرگ‌تر کردیم و از همه مهم‌تر، مهدی گروسیان به عنوان سرمایه‌گذار، همراه ما شد و کمک کرد تا بتوانیم قدم‌های بزرگ‌تری برداریم و سریع‌تر رشد کنیم.

در سال پیش رو، می‌خواهیم نوع نگاه‌مان به کارهامان جور دیگری باشد، می‌خواهیم علاوه بر طراحی و برنامه‌نویسی باکیفیت وب‌سایت‌ها، در بخش استراتژی آنلاین و تولید محتوا هم قوی‌تر ظاهر شویم و کمک کنیم تا مشتریان‌مان بهتر از گذشته در فضای دیجیتال دیده شوند. 

علاوه بر این، از آن‌جایی که با اضافه‌ شدن دوستان جدید به تیم‌مان، دفترمان هم حسابی تنگ شده است، یکی از کارهای مهمی که در ابتدای سال ۹۶ انجام خواهیم داد، این است که جایی بزرگ‌تر برای خودمان و هم‌تیمی‌های دیگری که در سال جدید به ما می‌پیوندند، دست و پا کنیم. 

راستی امیدواریم از ویدئوی نوروزی‌مان هم لذت برده باشید. ایده‌ و طرح این ویدئو را حسام مطهری عزیز مطرح کرد، بعد با کمک دوست همیشگی‌مان، حامد موسوی، فیلم‌برداری‌‌ را انجام دادیم. تدوین حرفه‌ای و عالی آن هم کار آرش شریف‌کیان عزیز است. و قطعاً اگر همکاری صمیمانه‌ی تک تک بچه‌های تیم نبود، ویدئوی نوروزی‌ای هم در کار نبود.

حالا که به پایان آخرین متن سال ۱۳۹۵ رسیده‌ایم، دوست داریم باز هم از همه‌ی بچه‌های تیم، به خاطر همکاری، دوستی، تعهد و اعتمادشان در سالی که گذشت، تشکر کنیم. امیدواریم باز یک سال دیگر، کنار هم باشیم و کارهای بزرگ‌تر و چالش‌برانگیزتری انجام دهیم.

و دوباره از نو …

این شما و این هم دوستان جدید ما

ساره موسوی

تغییرات استودیو از یک سال و نیم پیش تا این لحظه، آن‌قدر زیاد بوده است که گاهی فکر می‌‌کنیم نه یک سال که سال‌های بیشتری از عمرش گذشته است. 

اولش فقط ۳ نفر بودیم و تمام استودیو یک اتاق ۱۲ متری بود در گوشه‌ای از یک آتلیه‌ی عکاسی. برای شروع، خیلی قدم خوبی بود‌، اما سختی‌های خودش را هم داشت. نیما عمرانی خیلی خوب آن سختی‌ها را به یاد دارد! 

کم کم که اوضاع بهتر شد و شناخته‌تر شدیم و مشتری‌های بیشتری سراغمان آمدند، موفق شدیم جایی کمی بزرگ‌تر برای خودمان دست و پا کنیم و آماده‌ بشویم برای همراهی با هم‌تیمی‌های بیشتر. 

بعدها شدیم ۴ نفر و حالا هم ۲ نفر دیگر به تیم‌مان اضافه شده‌اند، ۲ نفر دوست‌داشتنی و هماهنگ و همراه. 

از حسن آدمی‌نژاد عزیز که به جمع برنامه‌نویس‌های‌ ما اضافه شده است، هرچه بگوییم، کم گفته‌ایم. اصلا شاید بشود گفت که او یکی از خوش‌اخلاق‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های دنیا باشد. آن‌قدر خوب و راحت خودش را با اعضای تیم، شرایط جدید و چالش‌های مختلف هماهنگ می‌کند که قند توی دل همه‌ی ما آب می‌شود و کلی انرژی می‌گیریم برای ادامه‌ی کارها. 

حسام کرامتی عزیز هم آمده است تا در بخش طراحی سایت همراه‌مان باشد. او یک گرافیست و هنرمند واقعی است. از همان نگاه اول می‌شود این را فهمید، از ترکیب خوش‌رنگ و با سلیقه توی لباس پوشیدن و وسایلش گرفته تا تصویرسازی‌ها و ایده‌های خلاقانه‌ و هنری‌اش برای پروژه‌های پیش رو. 

hgg.jpg (43 KB)

تیم‌مان کم‌کم دارد رشد می‌کند و پخته‌تر می‌شود؛ دیگر باید به فکر لباس بزرگ‌تری برایش باشیم. تماشای این رشد کردن و گذشتن از سختی‌ها و بزرگ و بزرگ‌تر شدن، حال‌مان را خیلی خوب می‌کند. انگار استودیو گروسیان فقط استودیو گروسیان نیست، انگار پسربچه‌ای است که دارد آرام آرام قد می‌کشد و قرار است روزی به یک ‌پیرمرد پخته و باتجربه تبدیل شود.

پشت صحنه‌ی هندونه به شرط چاقو

ساره موسوی

تنها ۴ روز به یلدا مانده بود که ناگهان مسعود گروسیان با چهره‌ای ذوق‌زده‌ -که همیشه وقتی ایده‌ای هیجان‌انگیز به ذهنش می‌رسد، سراغش می‌آید- ما را صدا کرد و همه‌ی اتفاقات جالب توی سرش را تعریف کرد. گفت که بازی سنگ، کاغذ، قیچی ِ زودفود را دیده است و از این همه خلاقیت در ترکیب تجربه‌های بومی با بازی و بازاریابی اینترنتی، به وجد آمده است. بعد پیشنهاد داد که ما هم برای دوستان صباویژنی‌ مان، به مناسبت شب یلدا کمپینی به شکل بازی طراحی کنیم. 

ما که حسابی به ذوق آمده بودیم، کمی هم پر و بال به ایده‌ی مطرح شده دادیم و در آخر، تصمیم گرفتیم بازی‌ای طراحی کنیم که از این قرار باشد: وقتی کسی وارد صفحه‌ی فرود شب یلدا می‌شود، تعدادی هندوانه ببیند که با نظم و ترتیب کنار هم چیده شده‌اند و فقط یکی از آن‌ها توسرخ است. بازی‌کننده تا ۵ حرکت فرصت داشته باشد که هندوانه توسرخ را پیدا کند و چه برنده بشود و چه نشود، بتواند هرچه‌قدر که دلش خواست، بازی را تکرار کند. 

ایده را برای دوستان صباویژنی مطرح کردیم و با آن موافقت شد. آن‌ها هم برای جایزه، ۳ عدد دستگاه پلی‌استیشن به قید قرعه و تخفیفات ویژه‌ی تبلیغات اینترنتی برای همه‌ی بازی‌کننده‌ها در نظر گرفتند. 

فرصت زیادی باقی نبود و باید کار را به یلدا می‌رساندیم. پس طراحی را شروع کردیم و به شکل موازی پیاده‌سازی Front-end را انجام دادیم. 

با وجود این‌که بازی، بسیار ساده‌ بود، اما پیاده‌سازی تمیز و بدون باگش، چالش‌برانگیز بود. نیما عمرانی، تمام روز و شبش را گذاشته بود و داشت با بالاترین سرعت و بهترین کیفیت، کار کدنویسی را پیش می‌برد. همکاران صباویژنی هم تا آخرین ساعات شب قبل از لانچ، پابه‌پای ما بیدار بودند و کمک‌مان می‌کردند.

هندونه به شرط چاقو، همان جمله‌ای که بارها از زبان هندوانه‌فروش‌ها شنیده‌ایم، تبدیل شد به اسلوگان بازی. دلیلش هم این بود که ارتباط معنایی خوبی با یلدا داشت، حس کنجکاوی مردم را برمی‌انگیخت و ‌نشان می‌داد که این بازی در هر حالتی، جایزه دارد.

ست بنرهای تبلیغاتی را هم به دلیل زمان کمی که داشتیم، در چند فریم ساده طراحی کردیم، اما حواس‌مان بود که یونیفرم کمپین را در بنرها نیز رعایت کنیم؛ کاری که معمولا در کمپین‌های تبلیغات اینترنتی کم‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد.

هندونه به شرط چاقو، اولین تجربه‌ی ما در ساخت بازی با هدف بازاریابی و کمپین بود، اما بازخورد عالی‌ای داشت. بازی در بعضی از شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شد و ۵ برابر میزان تبلیغاتش بازدید داشت. تا چند روز بعد از یلدا هم کلی تماس تلفنی از طرف مردم با صباویژن برقرار می‌شد. 

بگذارید حالا که این‌همه برایتان حرف زدیم، کمی هم چاشنی تشکر به آن اضافه کنیم.
خیلی خیلی ممنونیم،
از نیما‌عمرانی عزیز که همیشه در تمام کارهای سخت و آسان، با عشق و انرژی بسیار زیاد کمک‌مان می‌کند.
از دوستان صباویژنی‌مان که در تمام مراحل ساخت این کمپین، ما را تنها نگذاشتند، مخصوصا آقای فضل‌اللهی، افشین اخگر و امیرمهدی پارسایی.
و از تیم دوست‌داشتنی زودفود که با خلاقیت‌‌ بی‌نظیرشان، به رشد فضای وب و دیجیتال کمک می‌کنند و الهام‌بخش دیگران هستند. 

راستی، بازی هندونه به شرط چاقو هنوز هم سر جایش هست و شما می‌توانید از نزدیک تجربه‌اش کنید، فقط دیگر از جایزه خبری نیست‌ها! 
خوشحال می‌شویم تجربه‌تان را از این بازی یا بازی‌ها و کمپین‌های دیگری هم که دیده‌اید یا ساخته‌اید، با ما در میان بگذارید.